X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1391

خدا بیامرزه رفتگان ...........

خدا بیامرزه رفتگان همه رو. پدرم دیر ازدواج کرده بود. من همسن نوه های عمه هام بودم. ولی با وجود تفاوت سنی زیاد عاشق عمه هام بودم. عمه کوچیکم معلم کلاس اول همه خواهرزاده هاوبرادرزاده ها بود. معرکه بود تو درس دادن. زیاد هم سر کلاس به ما رو نمی داد که پر رو نشیم و سوءاستفاده نکنیم!! عمه بزرگم که من عاشق و مریدش بودم و مامانم میگفت تو هم قیافت شبیه اونه و هم کارات، ساکن قزوین بود. شب سال پدرم بود و عمه ام پیش ما بود...
.غروب بود و منو اون تو اتاق بالایی خونه کوچیکمون با هم نشسته بودیم. گفتم: "عمه جان!دلت می خواد برات بخونم؟" خندید وگفت: "بخوان ببم!" شروع کردم به خوندن ترانه هایده،... مثل چهارده ساله های بیقرار..... تازه نفسم گرم شده بود که مامانم در اتاقو باز کرد و با عصبانیت بهم گفت: "خجالت نمی کشی شب سال بابات صداتو انداختی سرت..." که عمه عزیزم عاتقه خانم گفت: "چکارش داری زن برار؟ مگه بچم چه مکنه؟ اگه منه مگی که من هم گریه کن امام حسینم، هم نقاره چی یزید!!!!!!! ول کنم ببمه! بخوان دخترم!! " منو میگی حسابی شیر شدم و ادامه دادم.... طفلک مامان سرشو پایین انداخت و هیچی نگفت!!!