X
تبلیغات
رایتل
شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391

یک روز سگی

نمی دونم تا حالا برای شما هم پیش اومده یا نه؟ اینکه بعضی روزا خیلی سخت بگذره؟ منظورم اینه که یه جورایی همه چی در هم بپیچه و اون روز از نظر کاری وتفریحی و ... روز سگی باشه؟ البته دور از جون شما! دوشنبه برا من همچی روزی بود. صبح اشتباهی سوار یه اتوبوس دیگه شدم. روز کاری سختی داشتم. دیگه حسابی کلافه شده بودم، همکارم یه ساعت دیر اومد و من مجبور شدم جاش بمونم. دیگه تنها آرزوم سوار شدن به اتوبوس بود. خوشبختانه جای همیشگی من تو اتوبوس خالی بود. آخر اتوبوس. کنج پنجره. ایستگاه بعدی یه خانم شصت ساله با دخترش با کلی عکس و سی تی اسکن و ام آر آِی ویه کیسه نایلون دوا سوار شدن. یه نفرم همون سر خط موبایل به گوش سوار شده بود و بلند بلند زر می زد. تا ایستگاه بعدی همه چی روال بود که سه تا خانم با هم سوار شدن. از ایستگاه بعد درگیری شروع شد. سر باز یا بسته بودن پنجره اتوبوس بحثای کارشناسی شروع شد. خانم مسنه که کاپشن هم پوشیده بود با دخترش معتقد بودن که پنجره ها باید بسته باشه. دو سه تا خانم که گرمشون بود پا می شدن پنجره ها رو باز می کردن. دختر اون خانم پا می شد می بست. خانم موبایل به دست همچنان بلند بلند زر می زد. رومو کردم به طرف خیابون که بی خیال شم و حرص نخورم. وسط خیابون دعوا بود و صدای فحشای خوار و مادر که دو نفر حواله هم می کردن. دیگه نزدیک بود کار زنا به درگیری بدنی بکشه که دادزدم: خجالت نمی کشین؟ شماها که این قدر خود خواهین با آژانس رفت وآمد کنین! مگه این اتوبوس زوار در رفته ارث باباتونه؟ پا شدم اومدم جلو نشستم. پنجره رو تا نیمه باز کردم. هر دو طرف ساکت شدن و با اخم به من نگاه کردن. تا ایستگاه سر خیابونمون صلح بر قرار بود. دم نونوایی بربری رسیدم که یه نون تازه بگیرم. چاقو کشی شد وجلو چشام نونوا رو با چاقو زدن. صبر کردم تا اورژانس بیاد. نگران نونوا بودم رسیدم خونه خواستم دوش بگیرم آب به طبقه ما نمی رسید. گفتم برم فیس بوکvpn قطع بود. شب که خواستم قرص خوابمو بخورم و کپه مرگمو بذارم .قرصام تموم شده بود. شما باشین اعصاب معصاب می مونه براتون؟