X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 15 آبان‌ماه سال 1391

گوسفند نذری

زنگ  مدرسه رو که آقای درودی با چکش به صدا در می آورد، دیگه دل تو دلمون بندنمی شد... همدیگرو هل می دادیم تا زودتر به در حیاط مدرسه برسیم. مسیر بعدی دکون زری خانوم بود که قره قورت روزانه رو بخریم، پشت انگشتمون بچسبونیم و تا خونه نم نم خدمتش برسیم. نزدیک خونه قره قورت کار خودشو کرده بود و دل ضعفه رو گرفته بودیم...از سر کوچه که پیچیدم طرف خونه، چشمم به یه مرده افتاد با گوسفندش... تازه در خونه رو زده بودم که اونا رو کنارم دیدم. مرد گفت:منزل حاج آقا؟ قاطعانه گفتم: نه! مامانم درو که باز کرد تا چشمش به من و گوسفند افتاد با تعجب نگاهی به من انداخت که یعنی باز دسته گل به آب دادی؟ گفتم: من نمی دونم! مرده که با لهجه دهاتی حرف میزد گفت: سلام حاج خانم!! حاج آقا هستن؟ مامان قاطعانه گفت: من حاج خانم نیستم، اینجام حاج آقایی نداریم برادر! اشتباه اومدی! و خواست درو ببنده که مرده گفت:حاجی گفتن روز چهارشنبه این گوسفندو بیارم برای شما. مامان که تعجب کرده بود گفت: برادر ما گوسفند نخواستیم حتما اشتباه اومدید. مرده یه کاغذ از جیبش دراورد و گفت: مگه این ادرس شما نیست؟ تیکه کاغذو گرفتم و نگاه کردم، خط بابام بود. با هر مصیبتی بود مامان مرده رو منصرف کردو روونه ش کرد. مسعود داشی که تازه دانشگاه قبول شده بود و دیگه نظرش مقبول مامان بود از راه رسید. مامان یه کم عصبانی بود از دست بابا! شب مسعود پیگیر قضیه شد... بابام هفته قبل یه بلیط بخت آزمایی خریده بود و نذر کرده بود اگه برنده شه یه گوسفند هم بخره. چهار شنبه هنوز قرعه کشی نشده بود، گوسفندو سفارش داده بود..... روحشون شاد!