X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 24 آبان‌ماه سال 1391

پنج سالم بود .....

پنج سالم بود که زهرا خانم عزیز تصمیم گرفت بره اکابر. منم که مثل گل سینه ش! و به تعبیر جوونای امروز سریش بودم و یه لحظه ازش دور نمی شدم. به ناچار راهی اکابر شدم کلاسای اکابر عصرها تو مدرسه آزاده پهلوی تشکیل می شد. مدرسه ای که بعدها شادترین وشیرین ترین لحظات بچگی مو توو اون سپری کردم. عصر که می شد زهرا خانم دفتر و مدادشو می ذاشت تو یه نایلون زیر چادرش، دست منو می گرفت و با هم می رفتیم کلاس. حیاط مدرسه خلوت بود. آقای درودی با زنش مشغول تمیز کردن کلاسا وحیاط بودن. مدرسه به نظرم بزرگ و ترسناک می اومد به مامانم می چسبیدم. کم کم منم درسو یاد می گرفتم. در واقع گاهی به مامانم هم می رسوندم. تو کلاس شش هفت نفر بیشتر نبودن دو سه تاشون از بیخ عرب بودن و هیچی نمی فهمیدن سرکلاس حرف میزدن و یه سوناخانم نازنینی بود، درشت اندام، و خیلی زیبا و مهربون و بذله گو. از روسای مهاجر بودن، دختر اونم با من دوست بود. ما به مادرامون تقلب می رسوندیم. امتحان دیکته داشتن. معلم می خوند و مامانا به سختی مینوشتن. آموزگار گفت: شاهنشاه آریامهر.  من به مامان رسوندم مامان نوشت: شاه ان شاه: هر چی فریده میگفت این جوری بنویس مامان، سونا خانم که زن قوی و مغروری بود کار خودشو می کرد. آخرش هم نوشت "سماور". مامانامون هردو با چندتا غلط با نمره پونزده رفتن کلاس بالاتر  منو فریده هم به جرم تقلب اخراج شدیم! در عوض ما تو سن پنج سالگی با سواد شده بودیم و همین باعث دردسرای بعدی ما برای دوسال آینده شد