X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 10 دی‌ماه سال 1391

عمه جان عاتقه


عمه جان عــــــاتقه عمه ی محبوب جوونـــا بود. صحبت خواستگاری و عروسی جوونا که پیـــش می اومد، در امـــر حمایت از جوونا پیـــــشرو بود. وقتی ایرج به خواستگاری خواهــــرم، مهــــین اومد پدرم زیاد موافق نبود امـــا ایــــرج و مهین تو راه مدرســـه با یه نگــــاه عـــاشق هم شده بودن و به نظر می رسید هیچ چیز نمی تونه تصمیم مهین و عوض کنه، حتی تهدیدای داداش وسطـــی کار به جایی نبرد که هیچ، مهین تهدید به خودکشی هم کرد.عمــــه جان که برای سرکشی اوضاع عروسا و دامادای فامیل سفری یکماه رو به طهـــــــــــران ترتیب داده بود، نشست اول رو تو خونه ی ما برگزار کرد. حرفای مهین رو شنید و سخنرانی رو به دست گرفت. اول از همه رو کرد به پدرم و گفت: بِـــرادر تو از من بزرگتری. ما پیـــــرو پاتـــالیم فکرمان خوب کار نَمی کُند همین بابای خدانیامرزمان دیــــــــــوانَه شده بود. دخترای دسته ی گل و نوه های حـــاج ملاعلی واعظَ داد به یه مشت گَـــــــــــــدا گودول. می گفت شوهرتو سید اس مومن اس دُرُس کـــارس ، ای به سرش بخورد مومن و سیدی و دُرُس کاری !! این اندازه ی گاو نَمی فهمدد. خاک بر سرِ قدیمیا، کول بر سر قدیمیا، نفهم بودن، منِ بچَه تو دالان گـُــــــــــردو بازی می کردم همه ی پسرارم مِی بردم! مادرم آمد من و صدا زد گفت امشب مهمــان داری. لباستَ عوض کن. من بچَه بودم. گفتن چای ببر آقا تو را ببیند. رفتمان در اتاق، سه چار تا پیرمرد بودن نفهمیدیم کدامشان دامادس.

(ادامـــــه دارد.)